![]() |
![]() |
|
| مرا بر ململ چشمت بیاویز ... که من قندیل معبد های دردم |
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/30ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/29ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
انچه که زبباست عزيز نيست انچه عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه انچه که به ان نگاه مي کني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/09/21ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
در زواياي قلبم به دنبال کدامين عشق مي گردي؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/13ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
يه روز بيحوصله که نگاهم به آسمون بود..داشتم فکر ميکردم.... يه احساس خاصي داشتم..دستمو گذاشتم روي قلبم.... آروم ازش پرسيدم:چطوري؟چيه؟چند وقتيه با من سرسنگيني؟ کمي عصباني شدو گفت:تو باعث شدي هر بي سروپايي منو بشکنه: ديدم راست ميگه ..تازه منم خيلي وقت صرف کرده بودم تا تکه هاشو جمع کنم و بهم بچسبونم..... تازگي يه کم بهتر شده بود ولي هنوز زخمي بود.. هنوزم چندتا غم توش جا خوش کرده بودند.... خالا قلبم کمي آرومتر مي زد..خيلي وقت بود منو دل هيجان زده نبوديم.. يهو ياد احساسم افتادم! اون هنوز زنده بود...هنوز گاهي منو قلقلک ميداد که دست به قلم بشم..... ياد احساسم که افتادم...چشمام پراز اشک شدند...فکر ميکنم اشکهام تازه باهام آشتي کرده بودند چون احساس خوبي پيدا کرده بودم... ديگه بعداز مدتها غرور شکسته ام کمي ترميم شده بود.... گريه کردم و از قلبم و احساسم و چشمام که هميشه يه حسرت يه انتظار توش بود عذر خواستم..و بهشون قول دادم ديگه هيچوقت هيچوقت ارزون نفروشمشون.......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/01ساعت 5:46 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آسمان خورشید دارد...من ندارم
آسمان ماه دارد... من ندارم آسمان ستاره دارد ... من ندارم ولی من دلی دارم که اسمان ندارد و همین بهانه’ کوچک کافیست.................. می خوام واسه همیشه به یادت باشم |
|
RSS
|