تبليغاتX
***اشک مهتاب***
مرا بر ململ چشمت بیاویز ... که من قندیل معبد های دردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد
نيستي تا ببيني که شقايق هم مرد
ديگه با چه چيزي  کسي رو دلخوش کرد
يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا
تا مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و   چشم به راه
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي چه تنهاست  ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غم ها باشه
يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست
دل تنهايي تان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه
نيست که تازگي بده به اين دل تنهايي من
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
کاشکي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترينم
تو خودت گفتي بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تراست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مهتاب | 
 

انچه که زبباست عزيز نيست

انچه عزيز است زيباست

سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد

نه انچه که به ان نگاه مي کني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط مهتاب | 

در زواياي قلبم به دنبال کدامين عشق مي گردي؟
عشق من همان تصويريست که در آينه مي بيني..........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

يه روز بيحوصله که نگاهم به آسمون بود..داشتم فکر ميکردم....

 يه احساس خاصي داشتم..دستمو گذاشتم روي قلبم....

  آروم ازش پرسيدم:چطوري؟چيه؟چند وقتيه با من سرسنگيني؟

  کمي عصباني شدو گفت:تو باعث شدي هر بي سروپايي منو بشکنه:

 ديدم راست ميگه ..تازه منم خيلي وقت صرف کرده بودم تا تکه هاشو جمع کنم و بهم بچسبونم.....  

تازگي يه کم بهتر شده بود ولي هنوز زخمي بود..

  هنوزم چندتا غم توش جا خوش کرده بودند....

 خالا قلبم کمي آرومتر مي زد..خيلي وقت بود منو دل هيجان زده نبوديم..

 يهو ياد احساسم افتادم! اون هنوز زنده بود...هنوز گاهي منو قلقلک ميداد   که دست به قلم بشم.....

 ياد احساسم که افتادم...چشمام پراز اشک شدند...فکر ميکنم اشکهام   تازه باهام آشتي کرده بودند

چون احساس خوبي پيدا کرده بودم...

ديگه بعداز مدتها غرور شکسته ام کمي ترميم شده بود....

 گريه کردم و از قلبم و احساسم و چشمام که هميشه يه حسرت

 يه انتظار توش بود عذر خواستم..و بهشون قول دادم ديگه هيچوقت

هيچوقت ارزون نفروشمشون..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 5:46 قبل از ظهر  توسط مهتاب |