تبليغاتX
***اشک مهتاب***
مرا بر ململ چشمت بیاویز ... که من قندیل معبد های دردم
منتظر

     مي خواهمت نه بدانگونه که تورا خواستند آنان که تهي بودند از زمين و آسمان

 ميخواهمت آنگونه که بيايي و آن بيت گمشدهء شعرم باشي تا آ خرين ترانه را بسرايم

 و ميان دو مصرع آخر بميرم              

           منتظر

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 
سلام
 ببخشید دیر آپ کردم به 2 دلیل.......
1:حوصله نداشتم
آخه 1 روز مونده به عید رو چشمم یه نخود گنده سبز کرد که عیدو کوفتم کرد
اینقدر لجم گرفت
اه ......چی میشد صبر می کرد عید تموم بشه بعد سبز کنه
به قول دوستم اومدن بهار رو نوید داده
اول رو چشم تو سبز شده  ((لووووس بی مزه ))
حالا چرا از چشم ما مایه میذاره آخه؟

هر کی از راه مرسید می گفت چی شده؟
فقط همین
یه خدا بد نده نمی تونستن بگن
دلیل دوم: داره کم کم از وبلاگ نویسی بدم میاد
هر وقت میرم وبلاگ ها ی به روز شده رو بخونم اکثرا میگن
                ((امشب دلم گرفته واسه همین تصمیم گرفتم این وب رو بنویسم))
بابا این چه بساطیه
خوب همه تو زندگیشون یه مشکلاتی دارن منم دارم
این دلیل نمشه که همش ....    
همه مشکلاتی دارن ولی نوعش فرق  می کنه
حالا چون یکی میگه و می خنده به این دلیل نیست که هیچ مشکلی نداره
مامانم همیشه میگه
دخترم اگه مشکلی داشتی خواستی داد بزنی بخند
اینم خودش یه جور داد زدنه
نذار کسی بفهمه تو چه جور مشکلی داری
یاد بگیرین
پیوست 1: آخی راحت شدم هم بعد از مدتها به جای شعر متن نوشتم و هم حرف دلمو گفتم
پیوست2:اگه اینقدر توضیح دادم واسه اینکه بعضی از دوستان بهشون خدای نکرده بر نخوره
پیوست 3:تازه کم کم دارم حال می کنم فک کنم همین روزا یه آپ قشنگ کنم
پیوست4: همیشه شادو خندان باشید حتی اگه غمگین ترین آدم دنیا باشید

                 خدا به دادم برسه حرفام یه کم سیاسی بود

                                             

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/11ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط مهتاب |