تبليغاتX
***اشک مهتاب***
مرا بر ململ چشمت بیاویز ... که من قندیل معبد های دردم
منتظر

اگر تو مي دانستي
که چه دردي دارد
که چه زخمي دارد
خنجر از دست رفيقان خوردن
هر گز از من نمي پرسيدي
که چرا تنهايي؟

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/19ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مهتاب | 
اینارو واسه نظر خواهی ننوشتم فقط دعا کنید

خدایابه داده ها و نداده هات شکر
تا حالا  واسه خودم چیزی ازت نخواستم ولی حالا  
سلام دوستان خوبم
ازتون می خوام دعا کنید
دیروز بابام از تهران اومده بود
چیزی گفت که آب تو سرمون خشک شد
نمی دونستیم چی کار کنیم که مامانم  چیزی نفهمه
من خاله 1 دونه دارم
چند وقته که حالش بده
دکتر های اینجا و مشهد تشخیص ندادن که مشکلش چیه
ولی دکتر تهران  با توجه به آزمایشاتش گفته سرطان نخاع داره
اصلا" باورمون نمی شد
همه جا فکرمون میرفت به جز سرطان
گفتن شش ماه دیگه دوام می آره
از یه طرف ناراحتیم از طرفی چه جوری به مامانم و بچه هاش بگیم
تو رو خدا بچه ها دعا کنید
بچه هاش طاقت نمیارند
مامانم بیچاره دق می کنه
آخه تو چهار سال سومین عزیز شه که از دست میده
اینم که تک خوا هرشه دیگه بدتر ..
وای دیوونه می شه
تو این سه سال مامانم داغون شده فکر نکنم دیگه اینو تحمل کنه
تو رو خدا دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

 

 

 


از که پنهان کنم اين
راز دل خستهء خويش
از نيازت که چو خون
در همه رگهاي تن من جاريست؟
از خيالت که به هر ذرهءجانم زده پيوند
ز يادت که چنان خوشهء مهتاب
شبم روشن کرد
از خدايي که خودش مي داند
عشق وحشي تر از آنست
 که پنهان ماند..
از که پنهان کنم اين
راز دل خستهء خويش
از نگاه مردم
که به چشمم غم عشقي ديدند
و به سر گشتگيم خنديدند
گاه و بيگاه
به سنگ طعنه
 ..درو ديوار دلم کوبيدند؟
از که پنهان کنم اين
راز دل خستهء خويش
که همه مي دانند
من تورا دارم دوست
من تورا دارم دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط مهتاب |