تبليغاتX
***اشک مهتاب***
مرا بر ململ چشمت بیاویز ... که من قندیل معبد های دردم
گل نرگس

یا ابا صالح المهدی ادرکنی

بس که ماندم در حصار انتظاری تلخ معلومم نشد
                          
خوب من کی خواهد آمد عصر آن آدینه را معنا کند

اشک مهتاب

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 
 

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود

مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود.

اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس

همه ي آرزوهاش  پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک  نگاشو گوشه اي دوخت

چشمش افتاد به قفس  دل اون بدجوري سوخت.

زود پريد روي درخت  تو قفس سرک کشيد

تو چشم مرغ اسير غم دلتنگي رو ديد

ديگه طاقت نيورد رفت توي قفس نشست

تا که از حرفهاي مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم

بريم تا اوون بالاها  سوار ابرها بشيم

يدفه مرغ اسير نگاهش بهاري شد

بارون از برق چشماش  روي گونش جاري شد

شاپرک دلش شکست وقتي اشک اونو ديد

با خودش يه عهدي کرد  نفس سردي کشيد

ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت

توي دوستي شاپرک  ذره اي کم نميذاشت

تا يه روز يه بادسرد  ميون قفس وزيد

آسمون سرخ آبي شد  سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد و يخ  مرد و موندگار نشد

چشماشو رو هم گذاشتخوابيد و بيدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو  به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون  تا که دق کردش و مرد

اشک مهتاب....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط مهتاب |