تبليغاتX
***اشک مهتاب***
مرا بر ململ چشمت بیاویز ... که من قندیل معبد های دردم
چشماتو واسه خودم می خواستم ندارم   منی که یه روزگاری همه دنیای تو بودم
حالا هیچ فرقی نداره واسه تو بود و نبودم
دلتو به کی سپردی حالا که منو نداری
حالا دستتو عزیزم توی دست کی می ذاری
منی که همش می گفتم یه وقتی تنها نمونی
منی که برات میمردم اینو خودت می دونی
ولی تو گذاشتی رفتی منو تنها گذاشتی
چرا قلبمو شکستی چرا دوسم نداشتی
دل منو شکستی دل به غریبه بستی
لعنت به تو که آسون غرورمو شکستی
لیاقتت همین بود دور خودت بگردی
باید یه روز بفهمی که با دلم چه کردی


آره فهمیدم که باهات چی کار کردم بعد از این همه سال حالا که گفتی چیزی عوض نشد جز این که خاطراتو از زیر خاک کشیدی بیرون
تو راحت شدی حرفتو گفتی  ولی منو به هم ریختی
اگه زود قضاوت نمی کردم  شاید من الان اینا رو نمی نوشتم
خودتم خوب می دونی اشتباه من بودو کوتاهیه تو
خوشحالم که ازم متنفر نیستی و واسم آرزوی خوشبختی می کنی
منم واست آرزوی خوشبختی دارم
و خوشحالم از این که هر دو مون هشتباهاتمون رو قبول کردیم
  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط مهتاب |