تبليغاتX
***اشک مهتاب***
مرا بر ململ چشمت بیاویز ... که من قندیل معبد های دردم

در اخرين لحظه ديدار به

چشمانت نگاه كردم و

گفتم بدان اسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست

همان لبخندي كه توان را

از من مي ربود بر لبانت

زينت بست.

و به ارامي از من  فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.

من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت

نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه

اسمان بهاري يعني ابر

باران رعد وبرق و طوفان

ناگهاني

و اين جمله ،جمله اي

بود بدتر از هر خواهش

براي ماندن و تمنايي

بود براي با او بودن

اشک مهتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط مهتاب |